آشنایی با برخی از «واژه های فارسی در ترکی استانبولی»

نظرات 5

سخنگویان هر زبان به دلیل نیازهای گوناگون خود به ناچار واژه هایی را از زبانهای دیگر وام می گیرند.

از دوران اسطوره ای پیشدادیان، زبان و ادب ترکی با زبان و فرهنگ فارسی گره خورده است. برخی از واژه های کهن پارسی  یا اوستایی از روزگاران بسیار دور و فراموش شده ی تاریخ وارد زبان ترکی شده است.

مثلاً ، واژه ی ush (اوش) به معنای هوش و خرد از اوستایی وارد ترکی باستان شده و در سنگ نبشته ی «تون یوکوک» بین سالهای 716-710 میلادی(97-91 هجری) به شکل «اوز» و به معنی هوشیار آمده است. این واژه در کتاب هزار ساله­ی دیوان لغات الترک به شکل us (اس) و به معنای هوش بکار رفته است. امروزه نیز در ترکی آذربایجانی و استانبولی us و در قرقیزی es گفته می شود.

در قرن سوم میلادی با کشته شدن مانی بیشتر پیروان او از قلمرو دولت ساسانی گریخته و در سرزمینهای دیگر پراکنده شدند.

با گرایش برخی از ترکان در ترکستان چین به کیش مانی واژه های فارسی نیز بیش از پیش در ترکی باستان راه یافت.

مثلاً دست نوشته ای به زبان ترکی باستان در شهر تورفان به دست آمده که در سده ی هشتم میلادی نگارش یافته است و نامهای سیارات به زبان فارسی نوشته شده است. این سیارات تیر، اورمزد، ناغید، کیوان و ماغ می باشند.

چون در ترکی باستان واج «هـ» وجود نداشت، واژه­ی ناهید به شکل «ناغید» و ماه که ترکان آنرا سیاره می پنداشتند، به شکل «ماغ» آمده است.

با پذیرش آیین شکوهمند اسلام، شکاف بزرگی میان ترکان پدید آمد. ترکان مسلمان دست به کشتار ترکان بودایی و مانوی زدند.

در این میان واژه های جدیدی از زبان فارسی که زبان دوم مسلمانان بود وارد زبان ترکی شد.

واژه ی «اوروج» به معنی صوم و روزه از این گروه واژه هاست. در فارسی پهلوی روز را «روچ» می گفتند که از واژه ی کهن تری گرفته شده بود. این واژه وارد زبان ترکان مسلمان شد، اما چون هیچ واژه ی در ترکی با واج «ر» شروع نمی شد، به ابتدای آن مصوت «او» افزوده شد.

سالها بعد واژه ی «آبدست» فارسی به جای واژه ی عربی وضو در ترکی به کار گرفته شد.

زبان ترکی از زبان سغدی نیز که از زبانهای فارسی میانه بوده است واژه های تامو (جهنم، دوزخ)، اوچماق (بهشت)، کند (آبادی) را وام گرفت. [1]

با پیشروی اقوام هند و اروپایی به سوی سرزمین اروپا زبان و فرهنگ ایشان نیز در آنجا رواج و گسترش یافت.

با ایجاد حکومت اقوام هیتی ودر آسیای صغیر که چندین سده به درازا کشید -  و سرانجام در حدود 1200 سال پیش از میلاد از میان رفت زبان های هند و اروپایی جای پای خود را محکم تر کردند.

سرداران و شاهزادگانی که از سوی دولت هخامنشی به حکومت نواحی گوناگون آسیای صغیر گماشته می شدند، به ترویج فرهنگ و زبان ایرانی پرداختند.

صدها سال بعد ترکمانان سلجوقی زبان فارسی را به عنوان زبان رسمی و درباری خود در آسیای صغیر برگزیدند.

همچنین کوچ شاعر و عارف بی همتای بلخ، مولانا جلال الدین به گسترش زبان فارسی کمک شایانی کرد.

یورش مغولان هم سبب رانده شدن برخی از شاعران و نویسندگان به آسیای صغیر شد. این نویسندگان آثار خود را به زبان فارسی می نوشتند.

برخی از پادشاهان عثمانی که شیفته ی اشعار دلربای فارسی بودند، خود نیز به سرودن شعر فارسی می پرداختند.

اما با گسترش نفوذ دولت عثمانی در منطقه ی بالکان و اروپای شرقی و افزایش شمار بومیان اروپایی که در سپاه «بنی چری» خدمت می کردند، دامنه ی نفوذ زبان فارسی بسیار کم شد.

سالها بعد با تغییر الفبای فارسی که برای نوشتن زبان ترکی به کار می رفت به لاتین در سال 1929 میلادی خورشید زبان و ادب فارسی در سرزمین ترکیه غروب کرد.

در الفبای ترکی استانبولی گاه یک نشانه ی آوایی برای نشان دادن چندین واج بکار می رود و بنابراین برای درست نوشتن واژه های فارسی چندان مناسب نیست.

 

K

ک، ق، خ

G

(با یک نشان هلال روی آن) غ، ی، گ

H

خ، هـ، ح

Z

ز، ذ، ض، ظ

S

س، ث، ص

A

آ، ع، همزه

e

فتحه، کسره، ع، همزه

 

از سوی دیگر «قانون هاهنگی واکه ای» و نیز «قانون همگونی همخوان با واکه» آهنگ موسیقی دلنشینی به کلمات ترکی داده است. بیشتر واژه های دخیل از این دو قانون بسیار مهم زبان ترکی پیروی می کنند. پیروی از این دو قانون، دگرگونی هایی در ساخت آوایی و نیز ساخت هجایی واژه های دخیل پدید آورده است.

گوگرد (فارسی) ß گوگورت (ترکی)

شکنجه (فارسی) ß ایشکنجه (ترکی)

یادآوری

واکه های فارسی کشیده تر از واکه های (مصوت های) ترکی هستند. واژه های زیر را بلند بخوانید تا تفاوت واکه های ترکی و فارسی را بهتر دریابید.

 

 

 

فارسی          ترکی

سامان          سامان (کاه)

دانا      (گوساله)

بالا       بالا (فرزند، بچه)

بود       بود (ران

توت       توت(بگیر، فعل امر)

 

با برخی از واژه های فارسی در ترکی استانبولی آشنا شویم:

آ، ا، اُ:

آبادی (نوعی کاغذ)، آبدست، آبرو، آتش، آتش پرست، آذری، آزاد، آزادگی، آزاده، آزار، آسوده، آشفته، آفت، آفرین، آهنگ، آهو، آواز، آویزه (لوستر)، آیین، آیینه

ابر، اژدر، اژدرها، استر، افسانه، افسون، اگر، انبار، اندازه، اندام، اندیشه، ا نگل

Obuy (شاید از مصدر اًو باریدن پهلوی و به معنای بلعیدن غذا بدون جویدن آن). این واژه در فرهنگ دیوان لغات الترک به شکل « اُبرکان» بمعنای پرخور و شکمو آمده است.

اُمید (از ریشه­ی پهلوی و یا از مصدر اوُمماق بمعنای چشم داشتن و آرزو گرفته شده است)

ب:

بابا، باج، بادام، باده، بازار(در استانبولی با «پ» شروع می شود)، بازو (در استانبولی با «پ» گفته می شود)، بازوبند، باغبان، باغچه، بُت (در استانبولی با «پ» نوشته می شود)، بت پرست، بخار، بخت، بختیار، بخشش، بخور، بخوردان، بدبخت، بدبین، بدن، برابر، برادر بَرزک (bezir)، بستان، بسته (آهنگ)، بند (در شعر)، بوسه، بوقلمون (نوعی مارمولک)، بهار، بهانه، بهره، بی تاب (بدون طاقت)، بیزار، بی کس، بی گناه، بیهوده، بی هوش.

پ :

پاپوش (کفش)، پاچه، پادزهر، پادشاه، پارچه، پاردم، پاره (پول)، پاک، پایه (درجه و مقام)، پدر، پدر شاهی، پرداخت (صیقل دادن)، پرز، پرستش، پرستش کار، پرگار، پروا، پروانه، پرهیز، پری، پریشان، پست، پست پایه (فرومایه)، پشیمان، پناه، پنبه، پنجره، پنجشنبه، پنج و دو (در بازی نرد)، پنجگاه (موسیقی)، پنجه، پنیر، پلو، پوست، پول (پولک، پول سیاه)، پولاد، پیاده،  پیدا، پی در پی، پیر، پیش دار (رهبر)، پیشکس، پیغمبر، پیک (سیاره یا ستاره ای که به دور دیگری می چرخد).

ت:

تاج، تازه، تازی، تاوه، تبر، تخت، تخته، تخم، تراش، تشت، تفنگ، تن، تنبک، تنبل، تنها، توانا، توبره (در ترکی توربا گفته می شود)، توفان، تیز (در ترکی «تئز» و به معنای زود).

ج:

جادو، جام (1- شیشه 2- جام و قدح)، جگر، جنبش، جنگ، جنگاور، جوان، جهان.

چ:

چادر شب، چارسو، چارک، چارمیخ، چاشنی، چای خانه، چرک، چرکین، چشمه، چفتک، چلتوک، چلنگر، چله، چله کشی، چمبر، چمن، چنار، چنگ (نوعی ساز)، چنگی، چوگان، چونکه، چهارشنبه، چهره، چشید (از مصدر چشیدن و به معنای «نوع» می آید.)


خ:

خاک، خاکی، خام، خان، خاندان، خانمان، خانه بر دوش، خاویار، خدا، خراب، خرابات، خراباتی، خرگله Hergele (نوعی فحش)، خرما، خرمن، خسته (بیمار)، خشخاش، خشن، خلیج، خنجر، خندان، خواجه، خواننده، خودبه خود، خودبین، خودکام، خوش، خوشاب (این واژه توسط فرهنگستان زبان فارسی به جای واژه ی «کنسرو» پذیرفته شده است)، خوش و بش، خوشنود، خوانخوار، خونریز، خوی.

د:

دارچین، داستان، داماد، دانه، دچار، درآغوش، دربدر، درپیش، درد، در دست، درست، در کنار، درگاه، درویش، درونی، دریا، درودگر (دولگر، نجار)، دریغ، دژدار، دسته، دستک، دستور، دشمن، دف، دلبر، دلخراش، دلگیر، دم، دوست، دیوار، دوگاه (اصطلاحی در موسیقی)، دیبا، دیباجه، دیدار، دیده، دیگر، دیگرکام، دیوان، دیوانه.

ر:

رازیانه، رام، راهوار، رخت، رخنه، روزگار (باد)، رنجبر، رنجیده، رِند، رَنده، رنگ، رنگارنگ، رنگین.

ز:

زاج، زادگان (به معنی بزرگ زادگان)، زردآلو، زردشتی، زرنگ، زرده (شله زرد)، زره، زمهریر، زمین، زنانه، زنباره، زنبق، زندان، زن دوست، زندیق، زنده، زنگی (سیاهپوست)، زنگین (پولدار)، زنهار، زور، زره، زبان، زیانکار، زیرا.

ژ:

ژاله

س:

ساده، سایه، سایبان، سبد، سبزه، (سبزیجات)، سپاهی، سپر، سر، سراب، سرای، سربست (آزاد)، سرپوش (روسری)، سرخوش (مست)، سردار، سرسری (ولگرد)، سرکش، سرمایه، سرمست، سرو، سزا، سفارش، سمندر، سمور، سورنا (زورنا)، سه گاه، سه یک (در بازی نرد)، سیاه، سینه، سینی

ش :

شاد، شاگرد، شال، شاه، شاهانه، شاهباز، شاهین، شایان، شاید، شراب، شش پنج (در بازی نرد)، شش و سه (در بازی نرد)، شش یک (در بازی نرد)، شکر، شلغم، شلوار، شوخ، شهر، شهزاده، شیرازه، شیردان (در حیوان)، شیره (انگور)، شیرین، شیشه

غ :

غنچه

ف:

فارس، فر(فرّ)، فرچه، فردا، فردوس، فرسخ، فرسوده، فرنگ، فریاد، فسون فشنگ، فغفور، فند (ترفند)، فوطه (لنگ)، فیروزه

ق :

قهرمان، قهوه خانه (عربی فارسی)، قلندر

ک:

کارخانه، کاروان، کاروانسرا، کاریز، کاشکی، کاهگل kagir، کدخدا، کرد، کرگدن، کس، کشکول، کشمش، کفگیر، کلاه، کلبه، کلید، کم، کمان، کمانکش، کمند، کند (فارسی سغدی)، کنگر، کوشک، که، کهربا، کهکشان

گ:

گاومیش (جامیش)، گاه، گاهی، گرچه (اگرچه)، گرداب، گردن، گرز، گروه، گستاخ، گشاد، گفت، گل، گُل، گلابتون، گلبانگ، گل ختمی، گلستان، گلوله، گلیم، گناه، گناهکار، گوشه، گوگرد

ل :

لادن، لاشه، لاغر، لاف، لال، لاله، لانه، لبالب، لب دریا، لرزان، لک لک، لکه، لگن، لوله

م :

مارپیچ، ماش، ماشه، ماله، مانند menend، ماهور (نام آهنگی است)، ماهی، ماهیه (حقوق ماهانه)، مایه، مرد، مردار، مردانه، مرزنگوش، مرمر، مزه، مژده، مشته، مشک، مست، مگر، موم، مهتاب مهره، مهمان، می، میان، میخ، میخانه، میدان، میشن، میشین (چرم).

ن :

ناچار، ناچیز، ناخوش، نادان، نادیده،ناز، ناکس، ناگاه، ناگهان، نام، نامدار، نامزد، نامه، نخود، نرخ، نزد، نشان، نشانه، نگار، نگاه، نم، نمونه، نوروز، نوزاد، نی/ نای، نیاز، نی زن، نیشتر، نیک بین، نیم.

و :

وارسته، وزیر

هـ:

هر، هرزه، هم، هما، همایون، همپایه، همدم، همشهری، همشیره، همشیره زاده ، هنر، هویج


ی :

یاخود (به معنای «یا» بکار می رود)، یادگار، یاران، یاسمین، یاوه، یک، یکتا، یکدیگر، یکسان، یک گاه (اصطلاحی در موسیقی)، یگانه.

 

 



Bevel: فهرست منابع:
 

 

 


1)باقری، دکتر مهری، مقدمات زبانشناسی، دانشگاه تبریز، چاپ دوم، 1371.

2) باقری، دکتر مهری، تاریخ زبان فارسی، نشر قطره، چاپ پنجم، 1378.

3) کاشغری، محمودبن حسین بن محمد، دیوان لغات الترک، ترجمه و تنظیم و ترتیب الفبایی: دکتر سید محمد دبیرسیاقی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول 1375.

4) اره ن، پروفسور دکتر حسن، تورکجه سؤزلوک، آنکارا، 1998،

5) اولغون، ابراهیم / درخشان، جمشید، فرهنگ ترکی به پارسی، آنکارا، 1977.



[1] - این واژه در کتاب دیوان لغات الترک به شکل «تمو، اجماق، کند» آمده است.

امروزه در ترکی قرقیزی به جهنم «توزوک» Tozok گفته می شود که از واژه ی فارسی «دوزخ» گرفته شده است.

پیوند ترکان و ایرانیان چنان استوار بوده است که هزار سال پیش در کتاب دیوان لغات الترک از ضرب المثل «تا سیز ترک بلماس، باش سیز برک بلماس» (ترک بی فارس نیست، همچنانکه کلاه بدون سر نیست) یاد شده است